![]() |
![]() |
|
| † † اینجا شهر نوشته های بی معنی شاید هم پر معنی است † † |
![]() |
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:27 توسط یاشا |
|
|
از کابوس های شبانه ام چه بگویم ؟
پ.ن : عکس از وبلاگ دلتنگی های شبانه قلم شیوایی هم داشت . |
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 3:0 توسط یاشا |
|
|
دو به اضافه شش ، شايد بيست و شش ميانه راه پاييز ، ماهي به اسم آبان شكوفه اي روح بخش ، اميد يك زندگي تولدت مبارك ، آرزوي هر روز و هر شب تبريك سكوت بي قرار تبريك !
پي نوشت : البته با اجازه ... |
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 2:13 توسط یاشا |
|
|
سلام
اخیرا یه وبلاگ دیگه هم راه اندازی کردم به نام قرن ۲۱ که قراره روند روزمره نویسی رو دنبال کنه و بتونه یه وبلاگ پرطرفدار باشه . اینم لیکش اگه سر بزنید خوشحالم می کنید .قرن 21 |
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:20 توسط یاشا |
|
از آغاز تا آغاز
دوباره آغازي از روياي خيس يك دست نوشته در گنبد تاريك مغزم و روحي كه كيلومترها از كالبد هستي جدا شده است . تك شاخه گلي تنها براي ليلي قصه ها با تقديم عاشقانه قلب مجنوني سفارش داده شده است . سرخي گلبرگ تنها كه در جاده هاي خاكي زمان غذا شد براي خون خواران بيابان هفتم و ترانه هايي جدا شده از نوازش يك ساز . روزگاري پيشين نشسته بر وهم يك ديدار دوباره ، چشم به راه خاطرات غروب كرده اي كه طلوعي نداشت و خدا شايد شاهد ماجرا ، شايد باعث ماجرا ، و شايد همه ي ماجرا . نمي دانم اين نوشته ها ، اين خاطرات ، آغازها ، پايان ها ، هميشه نقطه اي بود بر سر خط تا رسيدن به عشقي بي انتها . روزگار بر ما سخت مي گذرد آرزوها يكي يكي رنگ مي بازند به روياهاي محال و تنها روحي خسته كه هنوز هم در اين راه هاي پر رمز و راز سرگردان است و سازي كه هر گز اين دل زخمي براي كوك كردنش نشتافت و خدايي كه هنوز هم ... .
نوشته :الهه تاریکی و سايه باز
|
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 20:26 توسط یاشا |
|
|
سلام یه سلام دوباره اما این بار از روی صداقت ، دوستي يا صميميت نه غرور كاذب يك مرد . چند وقته فكر هايي روي ذهنم پياده روي مي كنه كه شايد خيلي دوستانه نباشه . بوي پول كه مياد وسط آدمها دست و پاشون رو گم مي كننن و به آرزوهايي مي رسن كه هميشه تو شعله اش توي دل و جونشون زبونه مي كشيده يهو به يه جاهايي مي رن كه شايد هرگز فكرشو نمي كردن . وقتي كه اين اتفاقات شكل مي گيره مردم دو دسته مي شن يا مثل من مي شن ك... كه اصلا فايده نداره و يه جورايي اون پوله هم غيبش مي زنه و مي ره دنبال كارش اما يه سري بر عكس سعي و تلاشي رو كه داشتن بيشتر مي كنن تا به آرزوهايي كه مي خوان حتما برسن . تو اين بحثا من هميشه يه مشكل دارم اونم اينه كه خدايي كه اون بالا جاي حق نشسته چي كار ميكنه ؟ از هر كي كه مي پرسم ميگه : خوب آدمه ناحسابي ايني كه تو مي پرسي جوابش واضحه خدا به دسته دوم نگاه مي كنه ! ولي نمي دونم چرا قانع نمي شم . آخه آدمايي وجود دارند كه يهو بدون اين كه كار خاصي انجام بدن يه پوله قلمبه مي پره وسطه زندگيشون كه اصلا نمي دونن باهاش چي كار كنن . حالا سوالم اينه اين دسته از مردم هم از همون دسته شماره 2 بودن من كه فكر نمي كنم ! جالبيه اين مطلب اينجاست كه يهو دست به كارايي مي زنن كه آدم مغزش مي گ... نمي دونم هنوزم نميدونم چرا اونايي كه هشتشون گروي نهشونه از اين چيزا ندارن ، اگر هم داشته باشن ، سرشون كلاه مي ره و چيزي بهشون نمي رسه . يكي مي گفت : خدا اين آدما رو بيشتر دوست داره به خاطره همينه كه هميشه هشتشون گروي نهشونه . بابام هميشه مي گه : تو زندگي هيچ وقت بالا تر از خودتو نگاه نكن ، هميشه به اون پايينيا فكر كن تا بفهمي كه كجا هستي ! خداييش حرف جالبيه چون هر وقت بهش فكر مي كني دستاتو دراز مي كني و تو يه جمله از ته دل مي گي خدايا شكرت ! مي گما فكر نكنيد اين سريالهاي ماه رمضوني روم تاثير گذاشته و يه جورايي جو زده شدم نه اين حرفا نيست . يه چندروزي بود مغازه بودم يه چيزايي ديدم كه واقعا شاخ در آوردم !(ما مغازه لوازم يدكي پژو داريم) وقتي ديدم يه نفر واسه يه پيچ 100 تومني يه دسته تراول 100000 هزار تومني در آورد و يه دونه از آوناش كه هنوز تا نخورده بود داد دست من و گفت خدمت شما ! يه لحظه سر جام خشكم زد ، مخم سوتي زد كه تا يه هفته هنوزم صداش و مي شنوم . به تته پته افتادم و گفتم شرمنده آقا خرد ندارم ، اصلا بهتره بگم هيچ پولي تو دخل نيست جز پنج تا 100 تومني و دو تا 200 تومني . هيچي گذشت و اون آقا تشريفشون رو از مغازه بردن بيرون و من هر چي فكر كردم نفهميدم كه چي شد اين بود كه خودمو زدم به بيخيالي و شروع كردم تو مغازه قدم زدن هنوز يه ساعت نگذشته بود ، توي همون حال و هوا بودم كه يه آقايي خيلي بد لباس و چركي مركي اومد تو با يه لهجه اي كه معلوم نبود كجايي هست ، گفت : آقا لوازم ... داريد ؟ گفتم : بله چند لحظه الان ميدم خدمتون ، خلاصه اون لوازم ... رو آوردم و يه نگاهي بهش انداخت و يه پكي به سيگارش - كه به نظرم مگنا قرمز مي يومد – زدو گفت چه قد ميشه ؟ گفتم قابل نداره ، بفرماييد و از اين تعارف ها كه مي كنن ولي تا 100 تومن كمتر ميدي صداشون در مياد ، گفتم 1200 تومن ! آقاهه يه نگاه به من كردو بعد آروم دستش رو برد طرف جيبش ، همه جيبهاشو گشت و يه 200 تومني در آورد گذاشت رو ميز و گفت الان بقيه اش رو ميارم واست ، رفت طرف ماشينش ! منم كنجكاويم زد بالا و يه كم زوم كردم ببينم ماشينش چه شكليه كه ديدم بله ، ماشين حاج آقا يه پژوي پرشيا سابق يا پارس فعليه . صندوق و زد بالا و كيفشو برداشتو اومد مغازه ! چشمتون روز بد نبينه در كيف و كه باز كرد من فكم چسبيد به زمين ! دقيقا 10 تا بسته تراول بي زبون اونجا داشتن چشمك مي زدن . خلاصه ايشون لطف كردن و يه دونه از اون پنجاه هزار تومني ها شون و تقديم كردن منم با تجربه اي كه از قبل داشتم ديگه نگفتم نداريم و از اين حرفا سريع پريدم مغازه بغل دستي و خوردش كردم و برگشتم پوله خودم و برداشتم و بقيه اش رو دو دستي تقديم كردم . وقتي كه رفت يه نگاهي به خودم و پسري كه اومده بود تا كارتن خالي هاي مغازه رو ببره نگاه كردم با صداي بلند گفتم : خدايا شكرت ! خلاصه قصه پول و بي پولي داستاني شده كه هر روز به يه نحوي همه ماها باهاش درگيريم . همه ما هم هر روز داريم فكر مي كنيم كه چه كاري راه بندازيم كه توش بيشتر سود داشته باشه . ولي هميشه از قديم گفتن از كم شروع كن تا به زياد برسي !
بالاخره نوشتم اون چيزي رو كه مي خواستم !
|
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:7 توسط یاشا |
|
|
کجا رفت آن همه بغض که بی صدا می شکست کجا رفت آن همه نیرو ی جنگاوری کو ه کو ؟ اسمان رویاها کجاست ؟ شیرین قلم روزگار ما کجاست ؟ دوست دارم بدانم بشنوم اگر باز هم از کوی ما گذشتی نشانی جدید تری بده نه پشت پرده غزل ها ! بانوی بینام غزل
. . .
|
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:52 توسط یاشا |
|
|
دورترین خاطره ها سخت ترین آرزوها از آن کسی بود که هیچ وقت نبود نردیک بود اما در امتداد فاصله ها پنهان دور بود اما چون فرشته ای در کنارم نشسته بود چه کنم ؟ حرفهایم مچاله بود شعرهایم پاره پاره اما قلبم همچنان می خواند! ...
|
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:56 توسط یاشا |
|
|
من از من گله دارم با خودم ساعتها فاصله دارم کجای این دشت بزرگ آرزویی دگر در سینه دارم تنهای تنها رسوای رسوا من از من گله دارم با خودم ساعتها فاصله دارم !
|
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:4 توسط یاشا |
|
|
سپيد شد اسمان غم امشب پرواز پرنده هاي خوشبختي تبريك فرشته هاي بي كسي تبريك ! فاصله ها بيشتر و بيشتر شدند دل تپيد شب شكفت كينه و حسرت رنگ باخت جز اندوه جدايي خاطره اي به جا نماند تبريك سكوت بي قرار تبريك اسمان روياها هيچ شد پوچ شد رفت اما جاي تازيانه هاي باد برجاست تبريك غرور مغرور من !!! تبريك !
|
|
+ دست نوشته های الهه تاریکی
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 5:29 توسط یاشا |
|
|
FiRSt PaGe YaSHa |
| aBout Me |
الهه تاریکی ‡ متولد اردبیهشت ‡ مجنون سابق و فعلی
|
| پیوندهای روزانه |
|
خاکستری قهوه در ایران و خواص آن آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|