تبليغاتX
††     اینجا شهر بندگان سکوت است    ††
† †  اینجا شهر نوشته های بی معنی شاید هم پر معنی است  † †
در كنار ساحل قايقي را مي نگرم كه دور و دور تر مي شود ...

تو را نيز در غروب مي بينم كه مي روي ...

من بايد در روي شن هاي ساحل در انتظارت ...

طوفان ها را ارام باشم...

تو براي من با غروب جاودانه شده اي...!

ايا من هم جاودانه خواهم شد ...

 

 

 



+ دست نوشته های الهه تاریکی  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 20:11  توسط یاشا | 
مي نوازد ترانه هايي غريبانه

گاه غمگين و گاه عاشقانه

و صدا مي ماند اينجا

اما افسوس كه وقتي رفتي

ترانه اي براي خواندن نماند ...!

+ دست نوشته های الهه تاریکی  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 20:9  توسط یاشا | 
چشمايي كه هر روز از شوق تو تازه ميشه..

دلي كه با هر غروب براي تو تنگ ميشه...

گوشايي كه بايد باور كنند ديگه نمي شوند ...

چشمايي كه طاقت دوري ندارند ...

افسوس كه تو نيستي ...!

 

 

 


+ دست نوشته های الهه تاریکی  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 19:35  توسط یاشا | 
اسمان رويا ها تنهاي تنها در اين خزان باور هاي الوده به كدام سو مي رود ..!؟ شايد هنوز نميداند كه از ابرهاي تيره پوشيده شده است ... شايد نميداند حال وهواي باراني دارد ... و اسمان براي محاكمه زمينيان از انها اجازه نمي گيرد .. و شلاقش را بر سر انها مي كشد ... كاش چتري باشد و پناهي ...! ...
+ دست نوشته های الهه تاریکی  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 13:20  توسط یاشا | 
شعري ندارم كه براي تو بسرايم ديگر دلي نمانده كه حس كنم عاشق است من هنوز ميان اين عشرتكده اسير دست ديو سپيدي هستم كه روزي همدمم بود ... كاش او يار من بود ...
+ دست نوشته های الهه تاریکی  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 22:50  توسط یاشا | 
میدانی روزگار غریبی است...

دیوانگی هم بوی خون می دهد ...

و خون طعم جنون می دهد..

عشق همسایه ی دیوار به دیواره جنون است ...

چه کنم در این تنهایی که جز جام جنون باده ای نیست ...

به جز سکوت هم

هم پیمانه ای نیست ...

مست از بوی غربت

در دستم عصای ذلت ..

یک غربت زده به کجا خواهد رسید ...

و در کدام نیمه روز چشم فرو خواهی بست ...!

...

+ دست نوشته های الهه تاریکی  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 18:12  توسط یاشا | 
دلم مي خواهد پرواز را تجربه كنم...ّ!
دلم مي خواهد اغاز را تجربه كنم ...!

دلم براي اوج قله هاي شادي تنگ شده ...
نفسم براي شنيدن صداي شادي سنگ شده ...

ارزوي تو دارم اي سپيد پوش افسانه اي...
ارزوي اغوش پر نياز تو را دارم اي پرنده ي پر غرور...

ميداني نيازم تو...
اشكم تو ..
و اه من از وجود توست ...

هميشه مراقب روح من باش ...
 
 
user posted image
+ دست نوشته های الهه تاریکی  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 9:25  توسط یاشا | 
بوي خون ميايد

 صليب ها قد بر افراشته اند

 انسانها بدنهاي چركينشان را نظاره گرند

 گروهي كه جز از شيطان فرمان نمي برند

 اه..

 افسوس كه كليساي شيطان همچنان به كار ادامه مي دهد

 اي قديسان براي ازادي نشانه ايمانتان به سوي قيام گام برداريد

هر سخنتان مقدس است

 پس به نام : پدر ، پسر ، روح القدس

+ دست نوشته های الهه تاریکی  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 0:2  توسط یاشا | 
چشماني كه دروغ را نجوا مي كنند

قلبي كه رو به سوي نابودي مي رود

پسركي خسته

تنهاي تنها

گوشه اي از اين شهر كثيف

به انتظار دختركي از جنس پاييز

ديوانه وار ترانه مي سرايد

دلش از خون تازه مي شود

چمش از اشك هاي بي كسي

مردمان خسته شب بي توجه به اين شكسته بال

هر يك به سوي رهگذاري

براي خود نجوا مي كنند

نصيحت از جنس بي كسي

و اين خسته فرياد ميزند

عاشقم عاشقم

اري انتي كريست از خدا دل مي برد

براي لحظه اي اه ....

حسرت ...

بي كسي تابلوي وجودش را نقش تنهايي مي زند ..

شايد پاييز با بهاري نو دختركي را برايش هديه اورد
....



+ دست نوشته های الهه تاریکی  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 20:12  توسط یاشا | 

 

ميروم به سوي عمق تاريكي تا فراموش كنم خورشيد دلتنگي را....
بر روي ثانيه هاي خفقان اور راه خواهم رفت ...
تا بدانم در اين مرداب سكوت چگونه ميشود عاشق ماند ...
ميروم به سوي لجنزار تباهي تا اطرافيانم از بوي تعفن قلبم خلاص شوند...
مي روم تا در اوج تاريكي به قلبي برسم كه روزي مي تپيد ...
مي روم تا شب نفهمد كه اين بار خون گريه مي كنم ...!

...

+ دست نوشته های الهه تاریکی  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 20:8  توسط یاشا | 

در كدامين بهار به ارزوي دست نيافتنيم مي رسم ...

در كدامين زندان وحشت جان خواهم سپرد ...

تو مي داني جاي شكسته دلان كجاي اين غربت زده است ...

اين جا شب هم از دل مي ترسد ...

اين جا شهر بندگان سكوت است ....!

...

+ دست نوشته های الهه تاریکی  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 19:58  توسط یاشا | 
 
http://salar2.persianbblog.com