تبليغاتX
††     اینجا شهر بندگان سکوت است    ††
† †  اینجا شهر نوشته های بی معنی شاید هم پر معنی است  † †

روزگار مي گذرد و ما نيز مي گذريم ...

در غمها غرق مي شويم

در شادي ها دست و پا مي زنيم

دل تنگي ميكنيم و ديوانه ميشويم ...

اتش ميزنيم و خاموش مي شويم ...

و باز مي گذريم ...

مي گذريم ...


+ دست نوشته های الهه تاریکی  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 11:26  توسط یاشا | 

i Shal redeem my self from the clutches that grasp at my inner self no tomorrow will ease my

oppression my streak of hate leads my way look at me my feeling turn stronger than hate i cant

decide on which way to turn my choices are few look at me my feeling turn stronger than hate i

cant hate deside on which way to turn my choices are few a lifetime of remorse there s no place

that i have ever been i stand a bove their remins my vengeance i have regained i dont know

what lies on the floor i wont be locked up anymore i have no social equality my life is not worth

the pain stronger than hate from : sepultura

+ دست نوشته های الهه تاریکی  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 2:25  توسط یاشا | 
اين اواز الهام گرفته شده از يك قبيله سرخپوست برزيلي به نام كايو واس كه در جنگلي باراني زندگي مي كردند انها تصميم به خودكشي دسته جمعي گرفتند، در اعتراض به دولتي كه سعي ميكرد اعتقادات و سنن سرزمينشان را از بين ببرد .

+ دست نوشته های الهه تاریکی  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 2:29  توسط یاشا | 
اينجا شهر بندگان سكوت است كه هر لحظه از پس هم مي گذرند و پشت ديوار هاي شب فرياد هايشان شنيدني است انان كه در طلوع خورشيد اسطوره هاي دورنگي وريا هستند هر لحظه در باتلاق خودخواهي و تنفر غرق مي شوند . اين مرده دلان از شب مي ترسند از ستارگان كه مرحم دل عاشقان است از ذره هاي عشقي مي هراسند كه در نهادشان زبانه ميكشد انها ازاين ميترسند كه روزي شادي كنند انها مي ترسند كه شايد بوي تعفن قلبهايشان با عطر گلهاي سرخ بميرد انها از سكوت شب مي ترسند از اشك هايي كه چون پاك كننده ها انها را پاك كنند اينان شبها نقابهايشان را رنگ مي كنند تا در روشني روزشكاف هاي روشن قلبشان پنهان بماندمن كه كه از بندگان سكوت مي گويم وهميشه از تاريكي به تاريكي رسيده ام سعي مي كنم روزنه هاي روشن اين كابوس وحشتناك را براي دلهايي پيداكنم كه هنوز تازه هستند هنوز انقدرصداي تپش هايشان زيباست كه نت هاي دفتر موسيقي ام به اين دلنشيني نيست از نفرتي ميگويم كه از دستانم و حتي از اشكهايم مي چكد اما من هيچ وقت سياه نمي پوشم من بي كس الهه تاريكي ناميده ميشوم چون از سياهي هايي زاده شده ام كه چون ماده مذاب خوبي ها را نابود ميكنند من تصوير گر سكوت امروزم، روزي كه عشق ها در يك پنجره كوچك در پشت كابلها و رايانه ها شكل ميگيرند و با تمام شدن كارت هاي اينترنت پايان مي يابنداري در اين شهر همه ساكتند اينان فقط مي نويسند افسوس كه دروغ مي نويسند از بندگاني كه از كنار هم رد مي شوند وهر يك براي پيشرفت كردن فقط نابودي قلب هاي ساده را ميدانندانها با بي رحمي تمام حق مرداني را ميگيرند كه اين ناحقي را جزبه دامن قلبهاي روشنشان نميبرند و شب با رعد ها و برقهايش انها براي مبارزه اماده ميكند از انها مي خواهد كه چون رعد بغرند و چون برق درمقابل نا حقي بي رحم باشند اما افسوس كه انها هم از شب ميترسند و روز به روز درمانده ترميشوند مي روند بانقاب هايي ميايند كه جز از تاريكي نمي ايد از سكوت از وحشت از ترس ... مي گويند مگرشب اسطوره تاريكي نيست ؟ من شب را مي شناسم ماه زيبايش ستارگان مهربانش اميد روشنايي را مي دهند انها هم حرف دارندانها هم ميرنجند اما محكم ايستادهاند خم به ابرونمي اورند كه شايد اندك دشمنان تاريكي با كمك انها روز را روشن تر از پيش كنند و سياهي ها رانابود كنند بهخاطر همين است كه شب از جنس تاريكي نيست چون قلب هايي دارد كه بذر اميد مي پاشند در اين ماتمكده به اميد روزي هستند كه نور عشق و صداي اميد اين تاريكي و خفقان را نابود كند ، مي خواهم بهاري را ببينند كه بوي خوش عاشقانه هايش تا فرسنگ ها فراتر از اين كره خاكي برود ميخواهم ببينم كه در هر طلوعي دلها از صداقت تازه مي شوند و در شبهاي زيبا كسي فرياد بي كسي سر بر نمي اورد و روز به روز بي كسي ميميرد ارزوهاي خسته جان دوباره مي گيرند و مردم در اسمان زيباي روياهايشان با خوشي پرواز مي كنند ....!
+ دست نوشته های الهه تاریکی  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 1:25  توسط یاشا | 
در کلبه خاطره ها

ارزوی تو روی دیوار قاب شده ...

صدایت با پچ پچ خزان

از راه می رسد ...

و دل اشفته ام را اشفته تر می کند ...

اتش ارزویم هر لحظه تندتر زبانه می کشد ...

اما ...

بر نگشتی ....!

+ دست نوشته های الهه تاریکی  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 20:18  توسط یاشا | 
روزها می گذرند ...

هنوز در کوچه های ابهام

بوی بدبختی احساس می شود ...

ستاره های شب برای گریه کردن خون می خواهند ..

دلم برای تنهایی جرعه ای شراب ناب می خواهد ..

در کجای این رویا ها تو را می بینم ...

تو که از ارزوها یم فرار می کنی ...

در این روزها ...

دلتنگ تر از همیشه

مست تر از ساقی رویا

باز هم در غروب خاطره هایم

ارزو می کنم ...

در این روزها

من همچنان الهه تاریکی هستم ...! 

+ دست نوشته های الهه تاریکی  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 20:8  توسط یاشا | 
 
http://salar2.persianbblog.com