تبليغاتX
††     اینجا شهر بندگان سکوت است    ††
† †  اینجا شهر نوشته های بی معنی شاید هم پر معنی است  † †

 

 صليبها بر فراز قله خوشبختي نقش بسته اند ....

غروب پاييزي از دور پيداست ...

 هنگام شب است ...!

اه...

ارتش تاريكي نزديك مي شود ....

صليب ها اتش مي گيرند ...

ناقوس ها به صدا در مي ايند ...

بي ايماني فراگير مي شود ...

در اين لحظه عاشق ها ارزوي مرگ مي كنند ...

نفرت زمين را فرا گرفته است ...

ستيزه ميان كينه و محبت ...

مي داني چه شد ...

دلي در ناكجاي دنيا شكسته بود ..

ديدي چه غرشي داشت ...!

واي بر ان كه مي شكند ...

كاش مي دانست ...

سگ هاري را از بند رها مي كند ...!

+ دست نوشته های الهه تاریکی  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:8  توسط یاشا | 

نگاه کن چه خواهی دید

جز مردگان متعفن شهر ...

جز عاشقان دلواپسی ..

اینان بردگان سکوتند ..

زندانیان وهم و اندوه ...

نگاه کن شاید کسی زنده باشد ...

شاید عشقی مانده باشد ...

هوای این شهر تهوع اور شده است ...

شاید گلی مانده باشد ...

اینجا را تعفن گرفته است ...

اینجا شهر سکوت است ...

شهر بی کسی ...!

حسرت و دلواپسی ...

ارزوی هم نفسی ...

به امید دیدن کسی ..

از تبار هم نفسی ...

نقطه ...

نقطه ....

تا بی نهایت گریه ...!

 



 

+ دست نوشته های الهه تاریکی  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 2:23  توسط یاشا | 

 هیچ کس ارزو نمی کند تنها شود ...

هیچ کس در رویاهایش  دلتنگ نمی شود ...

هیچ کس ...!

در این جا که باور می کنی تنهایی ...

اینجا که سکوت زندگیت می شود ...

اینجا که دیگر گریه نمی کنی ...

اینجا شهر مردگان است ...

یادت باشد ...!

مردم اینجا قلبهایشان را در جاده انتظار گذاشته اند ...

اینجا نگاه مردم رو به اسمان است ...

اینجا سکوت سهمگین است ...

اینجا وحشت معنایی بی انتها دارد ...

اینجا شهر سکوت است ...!

+ دست نوشته های الهه تاریکی  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 13:19  توسط یاشا | 

 

 

وقتی قصه های دلتنگی را پایانی نیست ...

وقتی نغمه های بی کسی را درمانی نیست ...

تازیانه های اسمان دردیست ...

در نهان زخمهایی که خونین است ...

وقتی جز سکوت ترانه ای نیست ...

وقتی جز دل اشنایی نیست ...

ناله های کهکشان دردیست...

در بیکرانه های ساحل که نیلی نیست...

وقتی تو میروی انتظار هیچ چیز نیست...

وقتی بر نخواهی گشت خاطره همه چیز نیست...

جز عشق که دردیست ...

دردی که دیگر در نهاد من نیست ...!

 

+ دست نوشته های الهه تاریکی  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 11:4  توسط یاشا | 

ترسي كه در وجود من است ...

اهي كه در كوچه پس كوچه هاي گلويم گمشده است ...

قلبي كه بي صدا تر از هميشه اهنگ تيك تاك ميزند...

جاده اي كه انتهايي ندارد ...

دريايي كه كران بي كرانش را پاياني نيست ...

و شوق به تو رسيدن ...

كه پر از تمنا است
...


اما دور تر از دوري اسمان هفتم با زمين است ...

من هنوز منتظر تو هستم ...

به وسعت ترس ...

به غمناكي اه ...

با صداي موزون قلبم ...

بيشتر از ذرات خاك جاده ...

من هنوز تنهايم ...

به تنهايي قطرات اب اين بي كرانه ابي ...!





+ دست نوشته های الهه تاریکی  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 11:48  توسط یاشا | 
 
http://salar2.persianbblog.com