تبليغاتX
††     اینجا شهر بندگان سکوت است    ††
† †  اینجا شهر نوشته های بی معنی شاید هم پر معنی است  † †

ببين باز امشب قصه مي نويسم ...

يادت هست چندي پيش صحراي داغ را در مي نورديدم براي قطعه اي كلامي شاعرانه از

وجودي كه نمي دانست چگونه بايد بنويسد : تنهايي ...

انگار هم اكنون با اقيانوس واژه ها نقاشي مي كشد ..

اما نقاشي هم تاريك مي شود مگر ..؟!

نمي دانم ...

نمي دانم ...

چگونه بگويم يا از كجا شروع كنم !؟

هنوز در ويراني اين قتلگاه تك قرباني تاريكي ام و اسير سكوتي كه براي بيانش از كجا بايد

كمك بگيرم خدا مي داند ، مداد هايم نمي نويسند ، خودكار هايم تمام ميشود ،

سيگار بعدي را روشن مي كنم اما هنوز در كشاكش اين جدال سخت مانده ام .

قدم مي زنم اما چرا خسته نمي شوم !؟

ساعت از بامدادان گذشته و مرغكان تاجدار ترانه جديدي مي خوانند .

خدايا اين صدا چه قدر براي من اشناست نمي دانم اين اواز ها را كجا شنيده ام ...

در خودم شك مي كنم اري حافظه ام را از دست دادم ..!

آه يادم امد ...

ميداني كدام خاطره بود ..!؟

اري صفحه بيستم ...

سطر اول ...

اما هر چه دفتر خاطرات را مي گردم اثري از صفحه بيستم نمي بينم يعني چه شده است ..!؟

باز در فكر فرو مي روم ، نگاهي به پاكت باز سيگار مي اندازم و اخرين فرومايه را اتش مي

زنم و هم چنان در افكار غرقم صبر كن .. ! صبر كن ...!

يادم امد ...

در اخرين شب تاريك جاده هاي بي كسي ان را اتش زدم ... يادم مي ايد به باد گفتم :

اين خاكستر را تا بي نهايت با خود ببر و در نهايت غروب به دست فراموشي بسپار .

خاطره ي بيستم ...

حال كه متنش يادم مي ايد خنده ام مي گيرد .

چه شاعرانه بود روز اشنايي يك روز زيباي بهاري و چهره اي كه هرگز از ذهنم پاك نشد و

خاطره اي كه هنوز لرزه بر اندامم مي اندازد ، پك اخر را به سيگار مي زنم و با قدرت تمام

ان را همراه با اين حادثه به فراموشي مي سپارم ...

بلند مي شوم باز به پاكت سيگار روز ميز نگاه مي كنم ديگر موجود منفري ندارد ، حال وقتش

فرا رسيده است مي روم بسته اي سيگار بخرم تا دوباره به ياد خاطراتم شب را به صبح

برسانم .

+ دست نوشته های الهه تاریکی  جمعه سی ام دی 1384ساعت 17:45  توسط یاشا | 

ديدي تمام شد ...

با همه غم هايش غريبانه از پيشم رفت ...

حال تنهايم ...

تنهاي تنها ....

اين بار دست به دعا برداشته ام ....

براي روزي كه شايد ...

هيچ وقت ديگر رقم نخورد ...

اما ايمان دارم كه خوشبخت خواهد شد ....

به اميد خوشبختي او....

تا پايان دفتر دلتنگي ام

سكوت مي كنم ....

سكوت ...

و انتظار بدون بازگشتي را تجربه خواهم كرد ...








flower.gif cry.gif







با تمام ارزو هايم و با تمام عاشقانه هايم برايت ارزو مي كنم از جنس

دعاي خوشبختي ...

سعادتمند باشي عزيزم

در انتظار بازگشتت ....

† 

سکوت بیقرار من

+ دست نوشته های الهه تاریکی  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 0:24  توسط یاشا | 

دیدی تنها ماندم ...

دیدی همنفسم ...

همه کسم ...

اسیر بی کسی شد ...

دیدی در این خزان دلگیر ...

سایه شومی مرا هم دچار کرد ...

دید ی تنها ماندم ...

تنهای تنها ....

 

 

+ دست نوشته های الهه تاریکی  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 12:8  توسط یاشا | 

††تنهایی††

در تاریکی این ناکجا اباد

باز تنهایی هم اغوشم شده ...!

دیدی چگونه دوباره شکستم ...

میدانستم که امان نمی دهد ...

پناهگاهم خراب شد ...

باز در تاریکی این ناکجا ابد ...

اواره شده ام ...

اواره دیار سکوت ....

 

+ دست نوشته های الهه تاریکی  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 22:11  توسط یاشا | 

این ترانه سکوت

این واژه واژه مرگ

در هر دم قدم به قدم

دیدن و شنیدن و نفس کشیدن

سرودن شعری بی سر انجام

نوشته ای بی روزن

پنجره ای به تاریکی

سکوتی که به وحشت ختم می شود ..

هراسی زجر کش

اسارتی چون ازادیش بی فایده

شبی بی ستاره

طلوعی بی خورشید

قصه ای بی انتها

و در اخر نقطه سر خط

سکوت خودنمایی می کند ...!

+ دست نوشته های الهه تاریکی  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 13:44  توسط یاشا | 


اي هميشه روياي من تو خواهي ماند

  در فراسوي زمان...

واشك به فرياد ت خواهد رسيد

 فقط اشك...

 اي روياي سبز من تو را به فراموشي خواهم سپرد

 با همه ي ارزوهايم ...

خداحافظ اي روياي بي پايان....!

+ دست نوشته های الهه تاریکی  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 0:27  توسط یاشا | 
+ دست نوشته های الهه تاریکی  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:35  توسط یاشا | 
 
http://salar2.persianbblog.com