تبليغاتX
††     اینجا شهر بندگان سکوت است    ††
† †  اینجا شهر نوشته های بی معنی شاید هم پر معنی است  † †

 

 گذشت روزهايي كه بايد مي گذشت

اسماني ابي ،

هوايي خوش ادامه جاده و

پيش به سوي انجا

كه نمي دانم كجاست ...!؟؟

 


+ دست نوشته های الهه تاریکی  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14:26  توسط یاشا | 

دلم ترنه اي مي سرايد از جنس اشك ....

لبهايم ترانه خواني مي كنند با سكوت ...

چشمهايم هم اواز ابرهاي سياهند ...

دلم ...

دلم به تاريكي اعماق چاه بي نوري است ...

كه مزه اب را دروزن خود احساس نمي كند ...

شبم همچون درختي كه از برگهايش جدا مي شود ...

باراني است ..

ارزوهايم به اين سادگي دست نيافتني است ..

دلم ترانه مي گويد ...

لبهايم ميخوانند ...

چشمهايم هم صدا مي شوند ...

دلم ارام نميشود ...

شبم براي اين سياهي اشك ميريزد...

و ارزوهايم از اسمان روياهايم پر مي كشند ...!


-----

ترسي كه در وجود من است ...

اهي كه در كوچه پس كوچه هاي گلويم گمشده است ...

قلبي كه بي صدا تر از هميشه اهنگ تيك تاك ميزند...

جاده اي كه انتهايي ندارد ...

دريايي كه كران بي كرانش را پاياني نيست ...

و شوق به تو رسيدن ...

كه پر از تمنا است ...

اما دور تر از دوري اسمان هفتم با زمين است ...

من هنوز منتظر تو هستم ...

به وسعت ترس ...

به غمناكي اه ...

با صداي موزون قلبم ...

بيشتر از ذرات خاك جاده ...

من هنوز تنهايم ...

به تنهايي قطرات اب اين بي كرانه ابي ...!


----------

به ستارگان مي انديشم ....

كه هر كدام در سكوت اين سرزمين منجمد ....

پناهگاه ناله هاي بي كسي مرداني هستند ...

كه در حسرت اينده خويشند ...!

------------


وقتي تــــو بــــودي ،
ســــكـوت آنــچنان زيبـــا بــود ،
كه مي شد خــوشه هاي محبت را از خيال نام تو چيـد!

وقتي تــــو بــــودي ،
بــاور بــا تـــو بودن ،
تنها به خوابي مي ماند كه با نسيم صبحگاهي از آسمان خيالم

به فراموشي سپرده مي شد!

ولي وقتي بــروي !

شايد باور بــي تـــو بودن ، نگاه سرد مرا به مهرباني يك دوســت

بيشتر آشـــنا كــند.

---------------

اینها که می بینی نوشته های من بود الهه تاریکی یه مرد از یه نسل .

مقایسه دوران تجسم خیال و دوران حقیقت باور را میشود با ترانه ها نقشی کشید به زیبایی درختان نارون .

-----

به زبون ساده می گم اینجا در و که باز می کنم بوی گند اروزهام به مشامم می رسه ارزوهایی که از بس تو دلم موند گندید یه روز اومدم خالیشون کردم گذاشتم دمه در اما مثل اینکه بد تر شده !

نمی دونم مشکل این جاده چیه منم یا تنهاییم ولی چرا هر جا می رم تمنای زیبایی می کنم ارزو ها مو می بینم شاید ارزوهای منم زیبا باشن نمی دونم بار اخری که حول و حوش خاطراتم قدم زدم تنها چیزی که یادم اومد پک اخر سیگارم بود و خاموش کردنش   اخه می دونی من همیشه عادت دارم سیگارم که تموم میشه می کوبمش به دیوار صحنه دیدنیه مخصوصا تو شب پیشنهاد می دم امتحانش کنی یادم ـ همدم سکوتم سیگارم بود که اونم عمر زیادی نداشت تا وسط جاده می رفتیم و بعدش روز از نو روزی از نو اما حالا قضیه فرق کرده می خوام قدم زنم یه کم پاهام باز بشه می خوام تا اخر جاده برم شاید زیبایی هاش و دیدم تا اینجا که جز برهوت چیزی نبود شاید جلوتر حداقل یه چاه پیدا کنم می دونی خیلی تشنمه .خوب اسمون که صاف صاف بر خلاف دل من ستاره ها سو سو می زنن اما چشمام انگار نمی بیندشون شاید من اشتباه می کنم شاید اصلا ستاره ای وجود نداره شاید این راهی که اومدم بیراهه بوده ولی یادمه او عقب ترا یه مترسک بود اونم دیگه پیدا نیست حیف شد هم صحبت خوبی بود تنهام تنهام تنهام با یه کوله بار از رویاهام که همشون منتظر منن .موندم این وسط برم یا برگردم...!؟ نمی دونم اگه بازم بزنم تو جاده می تونم ارزو کنم یا نه خدا می دونه !!!خدایا به دوزم چشم امید و بهت یا باز بشم همون انتی کریست ...!؟اخ دیدی دارم برای خدا هم شرط می زارم وای بر من !!!چی شد که من دستام به جنون اغشته شد ؟!!!تو می دونی ؟؟؟

+ دست نوشته های الهه تاریکی  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:18  توسط یاشا | 

گريزي نيست از انچه بايد بود

از اين كابوس

از اين گرداب

از اين هواي مه الود ...!!!

 

+ دست نوشته های الهه تاریکی  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:15  توسط یاشا | 

+ دست نوشته های الهه تاریکی  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 0:39  توسط یاشا | 
 
http://salar2.persianbblog.com